می آیند و می روند و می آیند و می روند و می آیند و می روند...
ایستگاه همچنان جای خود باقی ست.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:35 توسط حامد
|
باشه بابا، جهنم، منم باهاشون می رم.
و خداوند گا را آفرید.
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:46 توسط حامد
|
مردم دو دسته ان..
و خداوند دسته را آفرید.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط حامد
|
- نگران نباش همه چی درست میشه! جوونی بخاطر سختیا و بالا و پاییناشه که مهیجه!
فکر نکن تو اولین جوونی که مشکل داره با خیلی چیزا! یا خیلی چیزا با اون مشکل دارن!
همیشه امید داشته باش به آینده! شاید تو جوونی فکر می کنی آینده جنازه ی متعفن بدن امروزیه که تو الان به چشم نکبت بهش نگاه می کنی!
شاید الان که جوونی فکر میکنی تو پیشونیه هر آدمی یه چیزی نوشته شده! یکی الاغ یکی اسب یکی گوسفند یکی ... یکی هم مثل تو بد بخت!
اما زندگی خیلی کثیف تر از این حرفاست پسرم! تا می تونی از جوونیه نکبتت لذت ببر و کمتر قصه بخور!
- ممنون پدر!
پ.ن : فاک گونه خسته ام.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:6 توسط محمدرضا
|
هزار مانع
هزاردیوار
هزار چاه کن به اسم یار
هزار شب ترس تیر خوردن
به دست نارفیق مردن
....
پ.ن: به فاک میروم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط حامد
|
- چه حسی داری؟
- احساس پوچی
پ.ن: وقتی به یه چیز ناخواسته تن میدی.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:50 توسط حامد
|
امروز دل تنگتان بودیم عجیــــــب. مشتاق دیدار شده بودیم ولی سعادت نداشتیم انگار، آقای عزرائیل.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:44 توسط حامد
|
کاش زندگی همیشه همین شکلی بود. می شستی لبه تخت، سر تو می گرفتی بین دستات، با دستات گوشاتو می گرفتی و محکم فشار می دادی اونقدری که تا جای ممکن خودتو جدا کنی تا تنها چیزی که احساس کنی ضربان قلبت باشه و تنها صدا هم صدای نفس کشیدن خودت. هر چند، گاهی که صداها بالا میره یه چیزی از زیر دستت در می ره و می آد تو گوشت ولی اونقدری نیس که بخواد دهنتو سرویس کنه، اونقدری .....
پ.ن: هوس شبگردی دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 3:46 توسط حامد
|
دیشب دستم از مچ تا آرنج درد می کرد!دلیلشم نمیدونستم.هر وقت که دستم درد می کنه نمی دونم چرا یاد شوهر عمه ام می افتم. اونم اولش دستش از مچ تا آ رنج درد می کرد بعدش پاهاش درد کرد!بعد از ۶ ماه کل بدنش درد می کرد ولی دستش بیشتر اونم ازمچ تا آرنج! آب درمانی و دعا و عطار و رفتن به امام زاده براش فایده نکرد! دکتر و پابوس امام رضا و MRI و قرصهایی که شبیه اسمارتیس بودنم فایده نکرد.
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه! سرطان خون داشت بیچاره!
هر وقت دستم درد میکنه مخصوصا وقتی که از مچ تا آرنج حس میکنم بالاخره منم خفت شدم و باید بار وبنبدیل و جول وپلاس و جمع کنم !
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:34 توسط محمدرضا
|
این محرم و صفر است که اسلام را جنده نگه داشته است.
پ.ن: جنده = زنده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:29 توسط حامد
|
به یک شکسته بند جهت بستن کمر نیازمندیم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:36 توسط حامد
|
بدانید و آگاه باشید که این موزائیکا و سنگ فرشای آج داری که تو پیاده رو های شهر به صورت یه خط کار شده، لاین عبور نابینایانه. لطفا در ساعات طرح ترافیک از حرکت روی این خطوط بشدت بپرهیزید که پا درد نگیرید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:11 توسط حامد
|
چار شنبه عصر هم رسید. لحظه ایی که دوس داشتم زمان اونقدر کش پیدا کنه که هیچ وقت نرسه. ولی مشکل این جاس که نمی شه جلو شو گرفت و تو ناامیدانه امید داری؛ امید به این که این لحظه های مزخرفی که در پیش داری زود تر تموم بشه. و به این فکر می کنی که اونقدر کم آوردی که مجبوری به هر حرومزادگی تن بدی و به این نگاه نکنی که چه جوری داری به لجن کشیده می شی. و تنها چیزی که شاید گاهی ذهنتو آروم می کنه اینه که بگی میزنم زیر همه چی...... ولی خب بعدش چی؟ به این فک کردی؟ به این که اگه بزنی زیرش دوباره همه چی آوار می شه رو سر خودت؛ منتها این بار شدید تر. تا کی آخه؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:18 توسط حامد
|
من و تو. دوتایی با هم. عین بچه یتیما. چقد حال کردیم. اونقد خندیدیم که کم کم داشتیم کف و خون بالا می آوردیم. من و تو، ساندویچ دو نونه، شب خواب موندن و از برنامه جا موندن، سیگار رو پشت بوم، حماقت من، هم نوایی ابی و داریوش، ترکیدن های پی در پی، خونه شما و سرما خوردن، خونه حمید و حال گیری آخرش، من و تو و یه قوطی گرنس.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:11 توسط حامد
|
از کلمات بخاطر فاصله گرفتن از معناشون و زیاد بودنشون متنفر شدم!
شاید بخاطر اینکه زیاد حرف زدم تا حالا!!!!!
اما کشک همیشه کشکه!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:15 توسط محمدرضا
|
چند وقتیه می خوام بنویسم ولی وقتی میرسم پای پی سی همه چی میپره و با خودم میگم : "نه، این اون چیزی نیس که باید باشه" و پاکش میکنم. حتی با وجود فوران مطلب تو ساحل چالوس اونم موقع طلوع آفتاب بازم که رسیدم پای پی سی انگار هیچ کدوم به درد نوشتن نمی خورن و راضیم نمی کنن. بدجوری گیر کردم، بین خودم، بین این همه نکبت... دلم گرفته.. دلم سخت گرفته. حتی بعد یه مسافرت پر انرژی، دلم گرفته. نمیدونم.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:40 توسط حامد
|
وقتی بهش فکر میکنم می بینم که پیدا کردنش سخت چون درباره ی هر چیزی می تونم بنویسم. اما وقتی تصمیم میگیرم از اون همه چیز یکی رو انتخاب کنم تا دربارش چیزی بنویسم می بینم همه ی اون چیزا یکی یکی یا شایدم میلیونی میرن کنار و چیزی نمیمونه و از همشون بدم میاد.
جز تو!
که نوشتن درباره ی تو هم واسه دیگران خسته کننده است!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط محمدرضا
|
- سلام خوبی؟
- سلام خوبم تو چطوری؟
- بد نیستم.زندگی من می گذره تو چی؟
- منم همینطور!
- اعصاب هیچی رو ندارم.خسته ام نیاز به یکی دارم حرفم رو بفهمه و آرومم کنه!
- کی بهتر از من عزیزم.بگو . خودت رو خالی کن . منم از این روزا واسم پیش اومده.بگووووو گلم.
- اعصاب هیچی رو ندارم. می فهمی؟
-آره بابا . اینکه دیگه واسه من عادی شده . من همیشه اینطورم.میخوای راه حلشو بهت بگم؟
ـ اکه بگم حتی اعصاب تورو هم ندارم ناراحت می شی؟
- نه بابا چه ناراحتی!
ولی میخوام که بری گم شی! فک کردی من مسخره ی تو بودم الاغ عوضی که هر وقت میخوای منو به بازی می گیری .میخوام که سرت به تنت نباشه!همیشه میدونستم که فقط میخوای از من سو استفاده کنی.دلم میخواد بمیری با این اعصاب همیشه داغونت.میرم سراغ ۱۰۰۰ تا از تو بهتر. فکر کردی چی داری یا کی هستی آشغال آشغال آشغال! کاری نداری؟ بای!
- نه . فقط میخواستم بگم که تو این آشفتگی خوشحالم که تو رو دارم! ولی ...
شب بخیر!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:40 توسط محمدرضا
|
فک کن ساعت ۱۲ شب که از خونه زدی بیرون از یکی که با خودش کلکسیون سنتی آورده می پرسی یاد ایامی رو داری و طرف میگه نه. حالت گرفته میشه. وقتی برگشتی خونه و داری رادیو می گوشی یهو ساعت ۴ صب همینجوری یاد ایامی پخش می شه و تو عین خر کیف می کنی. آی حالی میکنیا...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:13 توسط حامد
|
می دونی بدترین نوع انتظار چه طوریه؟ وقتی یه نفر که خیلی خیلی هم به تو نزدیکه، به توئی که زدی زیر همه چی و همه کس، اصلا اوضاع خوبی نداشته باشه و هر لحظه احتمال بدی که کارش تمومه؛ تو نشستی لبه تخت، سر تو گرفتی بین دستات و منتظری که بلاخره یه اتفاقی بیافته و همه چی یسره بشه.
بعضی وقتا از خودم می ترسم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:23 توسط حامد
|